.... : نیلوبلاگ

خرید بک لینک

امتحانا با خوبی و خوشی گذشت

البته خیلی سخت

بارها بهم میریختم اما خودمو جمع و جور میکردم

قبل شروع امتحان قرآن پخش میشد انگار دنیا رو سرم خراب میشد

خودمو تو مراسم حمید میدیدم

چند دقیقه طول میکشید تا بخودم بیام

روز به به روز به  سال حمید نزدیک تر میشیم

فقط خدا میدونه این مدت چی به این خانواده گذشت تا بگذره

واقعا چاره ای هم نداشتیم

یجوری شدم که اصلا تحمل خبر بد یا فوت کسی و ندارم بهم میریزم دو سه روی میرم تو خودم

جای خالیش خیلی پررنگه هنوز

کل خانواده به تماس من به شماره ی من حساس شدن

وقتی شماره ی منو میبینن دلشون میریزه

این خیلی بده

مامانم ی سره مریض

علیرضا

شهره

همش مریضن

همه ی اینها ریشه تو غم و ناراحتی داره

امیر خیلی بد شده اصلا نمیشه کنترلش کرد

مامان سامیار بچه رو از من دور میکنه همشمیگه اگه میخوای خودتو به عمت وابسته کنی بزارمت برم

دلم میسوزه بچه از من محبت میگیره پیش من میخوابه با من غذا میخوره

خدایا داری میبینی

خودت خانوادمو حفظ کن روح حمید و شاد کن

به مادرم پدرم و خانوادم سلامتی بده

امیر و مراقبت کن از راه درست و موفقیت دور نشه

آینده بچه ها رو بیمه کن

میدونم میگذره تو دست ما نیست لااقل ازین سخت تر نشه:(

.......

ما را در سایت .... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 13:03

صفحه بندی